خوانندگاه خاموش اینجا.

هر کس که میخونده ولی نه اونقدری که نظر بده و من بفهمم میخونده لطف کنه جهت ارتباط ایمیلی آدرس وبلاگی و خلاصه راهی ارتباطی در اختیار من بذاره.

من این آدرس ها رو لازم دارم.باور کنید!


در جواب w محترم:

نمیدونم چرا ولی برام مهم نیست که از من بدتون میومد یا میاد یا هر فعلی به هر زمانی.

ولی خب برام مهمه که حرفامون اونقدر یکی بوده که این تنفر دیگه نباشه

هر وقت در اختیار بود خبرم کنید لطفا.


+نظرات این پست تایید نمیشن

+ تاريخ جمعه هشتم آذر 1392ساعت 13:15 نويسنده مهزاد |

باید برایش از تو میگفتم.

یادت هست که گفتم من نمیخواستم بمیری؟

حالا خوب میدانم که در آن 45 دقیقه عذاب آور که هیچ حرفی جز چرندیات چرند برای زده شدن نبود باید چه چیزی به او میگفتم.تو را.سکوتت را،بی تصویریت را،کلمات بچگانه ات را.

باید برایش تو را میگفتم.برایم هم اصلا مهم نیست که فعل گفتن آنقدر گذرا نیست به مفعول که یک "را" بپذیرد.

تو "را" داری.

همیشه داشتی.مثل همه وقت هایی که باید میگفتم من تو "را" دوست دارم.

بگذار برای آخرین بار برایت یک کابوس را تعریف کنم.چه اهمیتی دارد که تو دیگر نمی شنویش؟

یک کلاسِ بزرگ است.یعنی بزرگ نیست ولی خیلی بزرگ است.منظورم البته دقیقا این است که این کلاس خیلی بزرگ است ولی آنچنان که بزرگ است بزرگ به نظر نمی آید.

شاید 12 در 12.شاید بزرگتر.نمیدانم درست.ولی دیوار های بلندی داشت.هم بلند به نظر می آمد هم واقعا بلند بود.از 4 دیوار یک دیوار کاملش تخته سیاه بود.

این صحنه آنچنان با همه جزئیات در ذهنم است که شک نکن دیده امش.

خط من خوب است؟آن هم با گچ؟منظورم این است که میتوانم برای یک تخته به این بزرگی بسم الله رحم الرحیم بنویسم.آن هم با گچ هایی که نم کشیده؟اصلا گچ هم نم میکشد؟

مطمئنم که میکشد.

کلاس های اینجا نه آنچنان بزرگند و نه دیوارهایی دارند آنچنان عظیم.ولی انگار همانیند که برایت گفتم.همان تخته سیاه.همان گچ ها.همان سقوط.

میدانی جهنم چیست؟

یک ساختمان عظیم است وسط یک کویر بزرگ.شاید شبیه ساختمان کارخانه سیمان.با دیوار های بلندتر و دودکش های کمتر.ولی جنس دیوارش همان است.یک دیوار سیمانی.یک آتش سرخ همه دیوار را نورپردازی کرده.یک لباس سیاه و گشاد که در باد خیلی سینمایی تکان میخورد هم بر تن داری.از دور همه سردشان است ولی وحشت دارند از این آتش.آنقدر که قدمی جلوتر بر نمیدارند.آنقدر سردت است که جلوتر میروی.هر چه جلوتر میروی بیشتر سردت میشود.به دیوار بلند سرخ که میرسی یخ میزنی.

جهنم این است که آتش هم گرمت نمیکند دیگر.

همه زندگیت کسانی هستند که همه زندگیشان نیستی.

تازه همه زندگی کسانی هم هستی که همه زندگیت نیستند.

گاهی هم فقط وقتی که میدانی همه زندگیشان نیستی میگویند که همه زندگیشانی و وقتی هم که مطمئنی همه زندگیشان هستی میگویند که حتی بخشی از زنده بودنشان هم نیستی.

همین قدر الکی تو "را" ی عزیزم.

آخرش هم میگوید همه چیز با یک مرگ تمام میشود ولی تو هیچ وقت نمی میری.هیچ چیز هم تمام نمیشود.

ولی من و تو خوب میدانیم که وقتی یک چیزی بمیرد همه دنیا هم جمع شوند و از ته دل بخواهند دوباره نمیتواند زنده شود.

شاید در دنیایی دیگر عزیزم.نه؟

شاید هم اصلا وقتی دیگر.

فقط مهم این است که هرگز نگفتم من تو "را" دوست دارم و حالا یکم دیر است.ولی وقتی دیگر و دنایی دیگر را به گمانم فقط برای همین گذاشتند.


باید بهتر از این میشد اگر قرار بود این آخرین حرف هایی باشند که من به تو میزنم.بماند که تو دیگر نیستی تا بشنویشان ولی خب،همه نبودنش را بگذار به حساب نبودنم.

بد بودنش را هم به حساب بد بودنم.

متاسفم که جهنمت این شد عزیزم.لباس سیاه به تو خیلی خیلی می آید.زیباتر است از کفن.

تویی که هرگز نمردی و هیچ چیز تمام نشده برایت فکر کنم معنی اش را بهتر بدانی.تمام شدن،جهنم،دیوار،تخته سیاه،گچ...

میدانی آخر چیست...

من تو "را" دوست داشتم.


+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 22:34 نويسنده مهزاد |



- تو انسان هستى!

-نه!من انسان نيستم!



باور بفرمايىد که من در تمام گذر اين18و خرده اىِ نزديک19سال،حرام سازى اکسيژن حتى يکبار هم اين مکالمه فوق الذکر را با گوشهای خودم نشنيده ام.

ولى آنقدر در ذهنم شفاف و بى پارازيت مدام پخش ميشود که انگار هم خودش را ديده ام هم سالگرد اجراهايش را.ولى اين قضيه اصلا صحت ندارد.

مکالمه بالا در تهرانِ بزرگِ عجيب کوچک،رخ داده و من آن زمان اکسيژن وطن را حرام ميکردم و کارى با تهران نداشتم.اول شخصِ سخن گو يا مکالمه گر يک پسر بسيار تخس و شيطان است که از سن2ماهگى شروع به آموختن فن کشتى کرد و در سن2سالگى پوزه و کمر و دل و جيگر رقيبان را به خاک ميماليد و زمانى که متوجه شد يک اسباب بازى و يا بهتر بگويم يک هماورد رزمى جديد به اسم خواهر،دنيا به او تقديم کرده آغاز به امتحان فنون رزمى بر ايشان کرد

و زمانى که متوجه شد خواهر يک فرد مؤنث است که در فرهنگ عاميانه تماما در کمال احترام ضعيفه نيز ناميده ميشود تاکتيک نبردى خويش را تغيير داد.

به اين صورت که خيلى نرم در حدی که فقط کبود شود و نشکند از زور بازو استفاده ميکرد و در حدی که خرد کند و ديگر ساخته نشود از قدرت عقل.

بدين صورت که با لحنى کاملا توهين آميز و با استفاده از لغت نامأنوس "انسان" خيلى شمرده بگويد:تو انسان هستى!

ديالوگِ دوم گو هم همان فردِ مؤنثِ ضعيفه يعنى خواهر است که بدون دانستن معناى جمله فقط با استناد به تجربيات توهين آميز گذشته مثل "تو الاغ هستى" "تو بچه سر راهى هستى" " تو يک آشغال بى مصرف هستى" خيلى قاطعانه و حتى ملتمسانه و منکرانه و غيره اصرار عجيبى دارد بر نفی جمله "تو انسان هستى" با تفکر اينکه انسان يک معنى خيلى زشت در مايه هاى بووووق دارد.پای هم بر زمین می کوبد تازه.


اين تصوير و تکرار لحن شمرده تو انسان هستى و انکار پاى کوبانه ى نه من انسان نيستم آنچنان در ذهنم واضح است گويى آن هزاران بارى که دنیا و زندگى خدمت من عرض نمود "مهزاد تو انسان هستى" و من پا بر زمين کوبيدم و گفتم نه من انسان نيستم واقعا رخ داده باشد.

در واقع واقعا رخ داده ولى نه اين چنين مصوت.دنيا لحن شمرده شمرده اى نداشت.موذى گرى و شيطنت هم نه در نگاهش نه در صدايش موج نميزد.

من هم پا بر زمين نمى کوفتم.

اين جريان بيش از آن حدى که من مصوت به خاطرش دارم صامت رخ داده.

و حالا من با اطمینان خاطر خدمتتان عرض میکنم که دنيا همان پسر بچه ى تخس و شيطانيست که بيش از آنچه که بايد باهوش است.

انسان ها هم همه همان ضعيفه هاى نادانى هستند که فقط مستند بر گذشته اشان دانسته هايشان را تنظيم ميکنند.

دنيا فقط دو بار اول فحش ميدهد.بار سوم دنيا فحشى نميدهد.خود انسان است که با دست هاى خودش همه انسانيتش را خط ميزند و در منجلاب بد بوى خاک بر سرى فرو ميرود و عجيب،بدبخت تر از آنچه که بود به نظر مى آيد.
 
من که به واسطه کند ذهن بودن و خنگ بودنم زياد فريبش را خوردم.شما نخوريد.اين فريب شايد به همين سادگى باشد ولى اصلا به همين خوشمزگى نيست.

ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1392ساعت 19:23 نويسنده مهزاد |


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه دوازدهم آبان 1392ساعت 0:11 نويسنده مهزاد |


کامپیوتر واقع شده در اتاق کامپیوتر قبل از اینکه من بیام بالای سرش،مانتیورش به نحو دردناکی از مسیر مستقیم منحرف شده بود.

جوری شبیه آدم های لوس ننر و قهرقهرو روش رو از کامپیوتر های دیگه برگردونده بود که من با خودم گفتم دقیقا بقیه چیکار کردن در حقش که به ایشون تا این حد برخورده که روش رو دقیقا به این صورت از بقیه کامپیوترا برگردونده 53 درجه انحراف داره.

این عملش عجیب مرا به یاد دوستی می انداخت که رویش دقیقا با همین زاویه از چهره ما به دور بود.

پس از نثار یک یادش بخیر برای دوست گرام و یک  "ای تو روحت" به روح استفاده کننده قبلی روی مانیتور کامپیوتر مذکور رو برگردوندم و با مانیتور های بغل آشتیش دادم و شروع کردم به پرداختن به اعمال مجازی روزمره ام.

در حین انجام اعمال مجازی روزمره بودم که یک جمله اومد رو مانیتور و من در حالی که لب خویشتن را لای دندان خودِ خویشتنم منگنه کرده بودم روی مانیتور را دو و نیم درجه به سمت خلاف روی مانیتور های دیگر برگردوندم.

یک جمله دیگر اومد که مجددا لب به دندان گرفته و در راستای مبارزه با تهاجم فرهنگی و بد آموزی کامپیوتر را یک درجه دیگر منحرف کردم.

یک جمله نوشتم که مجبور شدم حدود 5 درجه خالصانه مانیتور را در جهت خلاف بچرخانم قربه الی الله.

یک تصویر اومد که مجبور شدم مانیتور رو دقیقا 12 درجه به همون سمت بچرخونم.تازه لبمم خون اومد.

یک فحش نوشتم که تصویر رو 3 درجه دیگر منحرف کرد و در انتها حالا که به کامپیوتر مذکور مینگرم ایشان 55 درجه کامل دارای انحراف هستند.

جمله نحوه ارسال صلوات را در گوگل سرچ کرده و 2 درجه روی مانیتور را به سمت دیگر نمایشگر ها بر میگردانم.

53 درجه.

باشد که رستگار شویم!


+نه فقط من و استفاده کننده ی قبلی و استفاده کننده ی بغلی و استفاده کننده 4 تا قبلی و استفاده کننده قبلیِ بغلی و استفاده کننده قبلیِ قبلیِ بغلیِ بغلی فرهنگ استفاده از فضای مجازی را نیاموخته ایم که فضای مجازی هم نفهمیده ما فرهنگش را نیاموخته ایم!هی بهونه میده دست ما پدر سوخته!

تازه از اساس فرهنگ خاصی هم نداره که بخوایم یادش بگیریم به وللهِ قسم.


+دوستی هم که عجیب این نمایشگر منو یادش مینداخت احتمالا سرش رو با همین زاویه کج میکرد تا نفهمیم یه سری چیزایی رو که نباید بفهمیم.طفلی خودشم خجالت میکشیده از اون چیزایی که نباید میفهمیدیم.

شبیه اونایی بود که قهر کردن حالا قهر با ما یا خودش یا یادگیری نحوه خجالت کشیدنو دیگه نمیدونم.


مانیتور رو از انحراف نجات میدم،به صفر درجه خالصانه میرسونمش،تو چشمش نگاه میکنم،بهش میفهمونم که من با بی فرهنگی خودم مشکل ندارم،بهش میفهمونم که این شکلیم خجالت نمیکشن.


بالای نمایشگر رو میگیرم و رو به پایین حرکتش میدم.

یه مانیتور خجالت زده بهتر از یه مانیتور وقیح نیست؟


رو ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ کلیک میکنم،


ویرایش پس از نگارش:میرم رو مشاهده وبلاگ تا ذوق مطلب ثبت شده رو بکنم بعد میبینم عنوان نداره عین همیشه!

برمیگردم.میرم تو مدیریت مطالب قبلی،روی اون کاغذ و مداده که معنی ویرایش میده کلیک میکنم و میرم تو بخش عنوان مطلب.

یادم میاد که دیشب به پریسا گفتم یه مطلب میذارم با عنوان نسیم 346.شایدم یه عدد دیگه.

به پریسا اس ام اس میدم تا مطمئن شم.

میگه 436.

بعد که عنوان رو نوشتم مات می مونم که یهو چقدر الکی عنوانم به مطلبم میاد!

تا نسیم 436 نباشید نمیفهمید این یعنی چی و دقیقا چرا بهش میاد!



ویرایش خیلی بعد از نگارش:

حراست اخطار برخورد با افرادی را که استفاده نادرست از سیستم ها میکنند گزارش داده است.

سایت تحت کنترل حراست است لطفا درست استفاده نمایید وگرنه برخورد شدید با افراد خاطی میشود.

موفق باشید

(نوشته ای که هم اکنون بر دیوار اتاق رایانه نصب گردید)


حراستو بیخیال.اقلا یه ویرایش میکردن اخطاریه رو یه خورده دلمون واشه نگاش میکنیم!


+ تاريخ شنبه چهارم آبان 1392ساعت 11:32 نويسنده مهزاد |

دیروز یادم به کسی افتاد که فقط 14-15 سال ناقابل بود ندیده بودمش.

سر کلاس بودم و دیدمش.خیلی شیک و حتی خیلی رمانتیک.شیک میگویم و از گفته ی خود دلشادم چون با تخته هوشمند سر کلاس دیدمش.

تخته هوشمند هم درست است که نامش از اساس فارسی ناب است ولی همچنان شیکِ شیکِ شیک است.

رمانتیک هم بود چون آن پسر قد درازه یک ردیف جلوتر سر ردیف نشسته بود و من هم یک ردیف عقب تر به صورت ضربدری سر ردیف بودم.

تازه رمانتیک تر هم شد وقتی که وسائلش را نیم ساعت مانده به ته کلاس جمع کرد و مشت محکمی زد بر دهان همه آن هایی که میخواستند "مشق" هایشان را تحویل دهند.

در طول این مسیر شیک و رمانتیک من دیدمش و یادم افتاد که 14 سال پیش شاید آخرین دیدارمان بود.و بعدش هم گم شد.

حیف وقت نکردم بپرسم که خودش گم و گور شد یا من گمش کردم یا من به او گفتم که برود خودش را گم و گور کند.

ولی دیروز برای یک ثانیه پیدایش کردم.

یک ثانیه به بغل و روبوسی و سلام و احوال پرسی آنچنان که باید قد نمیدهد.ولی فکر کنم فهیمد که من چقدر همچنان به او حسادت میکنم.

او هم به من حسادت میکرد.

14-15 سال پیش او عاشق آن بود که تک تک دکمه های کیبورد را فشار دهد و ببیند که چرندیاتش به زبان اصلی که همان انگلیسی ناب است روی صفحه سیاه برنامه نویسی کامپیوتر دختر خاله اش نوشته میشود و تازه یک خط صاف سفید چشمک زن هم هی منتظر است تا او ادامه اش را بنویسد.

اصلا هم آن خط سفید روشن خاموش شو نمیگفت خفه شو.نمیگفت زیادی حرف زدی یا نوشتی.نمیگفت بسه سرم رفت از بس هی دکمه ها را الکی فشار دادی و کلمات هنوز اختراع نشده ای که قرار نیست اختراع شوند را نوشتی.

منتظرش بود.تا ته دنیا هم چشمک میزد و میگفت باز هم بنویس.تا وقتی که داغ کند و بترکد یا مثل لپ تاپ من لِه شود یا یک نینجا بیاید و با آن پرتاب کننده های تیز ملوس تکه تکه اش کند یا یک رستم دستان بیاید و با گرز له اش کند یا حداقل حداقلش خیلی ملایم شارژش تمام شود باز هم منتظرش بود.

تا تهِ تهِ تهِ تهِ وجود خودش و بودنش منتظرش بود.

برای همین هم بود که خیلی الکی دوست داشت یعنی در واقع برای شاید فقط یک لحظه عاشق این شد که با او باشد.با کسی که تا ته زندگی اش منتظرش خواهد ماند.

برای همین هم هست که حالا به من حسادت میکند.

البته من هم به او حسادت میکنم.شاید چون خوشگل تر است.یا شاید چون چشم هایش خوشرنگ تر است.شاید هم به خاطر لاغری اندامش یا به خاطر محبتی که آن پسر تپله هنوز به او دارد.شاید هم به خاطر اسمش.یا اصلا دنیایش.

آن صفحه سیاه که آمد جلویم و آن خط صاف روشن خاموش شو،دیدمش.لبخند هم میزد.از فرط حسادت.مشخص بود که خوشحال است از اینکه به من حسادت میکند.

فکر کنم او همه آن کسی است که حسادت برایش آرامشِ دوست داشتن می آورد.چون این حسادت را دوست دارد.من را آنقدر هنوز دوست دارد که حسادت به من را هم دوست دارد.

من هم برای دوست داشتن این حسادت است که به او حسادت میکنم.

این حسادت را هم دوست دارم.

برایش گل هم چیدم.از همان گل هایی که 14-15 سال پیش آخرین باری بود که دیده بودمشان و عطرشان این 14-15 سال ولم نکرد.

توجهی هم نکردیم به خواهرم!گل بر سر بوته زیباست!

کلی هم بهش خندیدیم تازه!


آن قدر به آن منظره نگاه کردم که مطمئن شدم حالا که شاید گذرم به آفریقا نیفتاده ولی حداقل به کویر و صحرا افتاده حتما اون رو خواهم شناخت.

حالا که پا داده و گذرم به اینجا افتاده التماس لازم نیست.من عجله به خرج ندادم.درست زیر ستاره ای چند لحظه توقف کردم.


میدانم آخرش چه میشود.

گل را نمیگیرد از من.من هم برای اینکه یادم بماند او را،همان گل را میگذارم لای یک کتاب تا خشک شود.

بعد کم کم بوش میرود.من هم یادم میرود.سراغش هم نمی روم.تصادفی هم بهش که رسیدم خیال میکنم همه چیز همیشه همینقدر بی عطر و بو بوده و خشک.


گل را نمیگیرد از من.میگوید که خودش یک گل دارد.نسبت بهش هم مسئول است.بعد هم بر میگردد به همان سیارکی که ازش آمده بود.

میپرسم که بره گلش را میخورد؟

و میدانم که نه.

فقط کاش هرگز نداند بره گلش را نمیخورد چون وقتی که میرسد گلش مرده.

خودش هم بزرگ شده.

گل مرده اش را میگذارد لای کتاب تا خشک شود و ماندگار و یک خاطره را ماندگار کند و دیگر سراغش نمی رود و بزرگ تر و بزرگ تر میشود.


بیخود نیست که وقتی از عمویم پرسیدم آخر شازده کوچولو چیشد گفت:آخرش شازده کوچولو بزرگ شد.



حالا که بچه ای به طرفم آمده.خندیده.موهایش طلایی هست.ازش سوال هایی پرسیدم و هیچکدام را جواب نداده،باید بشناسمش.باید هم لطف کنم و نگذارم یک نفر افسرده خاطر بماند.

میخواهم بی درنگ بردارم و برایش بنویسم که او برگشته.

فقط چقدر بد که حالا خودش رفته و آنقدر زنده نیست که برگشتنش و زنده بودنش را ببیند.


+ تاريخ سه شنبه سی ام مهر 1392ساعت 10:46 نويسنده مهزاد |



_ تو بچه ها رو دوست داری؟

_ آره.

_ بعضیا خیلی دلشون میخواد از تو کیفشون به بعضیای دیگه آدامس بدن.

- آخی عزیزم...ببخشید.من آدامس همرام نیست.

_ پس اون چیه تو دهنت؟

_ از ماشین برداشتم.سوییچشم دست شوهرمه.

_ خب برو بگیر ازش!

_ نمیشه.اون تو مردونه است.من که نمیتونم برم تو مردونه.

_ پس هر وقت اومد بیرون ازش بگیر.باشه؟

_ باشه.

***

یه دختر بچه ی ِ ریزه همرات بود.فکر کنم 2 یا 3 سالشم بیشتر نبود اون دختر بچه.البته اگه گوشواره تو گوشش نبود خیال میکردم پسر بچه است.یه شلوار پیش بند دار پوشیده بود.بلوز زیرش رنگ بلوز تو بنفش بود.منتهی بنفش بلوز اون خیلی پر رنگ تر بود.

قبل از اینکه با تو ببینمش تنها دیدمش.با مامانش بود.مامانِ واقعیش.مامانش داشت دعا میخوند.گریه میکرد.دخترش خودشو انداخت تو بغل مامانش.زد زیر گریه.اشکای مامانشو پاک کرد.گفت:گریه نکنی یه وقت مامانیا.

مامانِ واقعیشم اشکاشو پاک کرد و خندید و گفت:نه عزیزم.اینا هیچی نیست.


راستی یه چیزی.میدونستی که منم یه مامان دارم که گریه اش منو به گریه مینداخت و هنوزم میندازه؟

اونم میگفت نه عزیزم،اینا هیچی نیست.هنوزم میگه که اینا هیچی نیست.

چقدر من خنگم.تو که مامان منو دیدی!پس احتمالا این چیزا رو هم فهمیدی دیگه!


نمیدونم چیشد که دیدمت.اصرار عجیبی داشتی به بغل کردن اون دختر بچه ی پسرنمای واقعا خوشگل که فقط چند سال خیلی کوتاه ازت کوچیکتر بود تا ثابت کنی مامانشی.

میخوابوندیش روی پشتی ها و به زور بهش شربت میخوروندی.اونم یک قلپ یک قلپ.نمیذاشتی بیشتر بخوره.تا تموم نشه.تا مامانش بمونی.

کنار که رفتم اومدی سر جای قبلی من.پشتی رو هم با خودت آوردی.اونجا براش مادری کردی.بهش گفتی که فکر کن من نیستم دزد میاد.تو گریه کن من میام بغلت میکنم.

اونم چقدر طبیعی گریه میکرد.اونقدر که واقعا ترسیدم نکنه بدزدنش.


از من پرسیدی که:بچه داری؟

خندیدم.گفتم:من خودم هنوز بچه ام!

گفتی:ولی بچه ها رو دوست داری؟

_آره.

خندیدی.نه از اون مدل خنده های قهقهه دار که دوست داری جونتو بدی تا همیشه بشنویش.

یه مدل خنده ی بی صدا.و حتی بی تصویر.از اون مدلا که هیچ مدرکی وجود نداره برای اثباتش.فقط میدونی که هست.میبینش.میشنویش.قهقهه داره.از همون مدلا که دوست داری جونتو بدی تا همیشه بشنویش.

اونقدر خنده ات واضح بود و وجود نداشت که اگه میگفتی این دختره با پوست سبزه و موهای قهوه ای که فقط در آفتاب میشه ثابت کرد قهوه این نه سیاه و ابروهای پرپشت و تل کرمی دوتایی که یک دونه بیشتر نیست اینجوری داره میخنده شدیدا به یک تیمارستان خوب معرفیت میکردن.

میدونستی تو اولین بچه ای بودی که در نخستین مواجهه باهاش برای باز کردن صحبت نپرسیدم اسمت چیه؟

وقتی دست اون دوستت،منظورم همون دختره است که شبیه پسرا بود،رو گرفتی و رفتی یه جای دیگه جوری بودی که انگار این دختر رو سالهاست که میشناسی.مطمئن بودی که سال های سال دیگه هم خواهی شناختش.

ولی من،بدبینانه،باور کن میدونستم مامانش که بره،اونم میره.دوستیتون هم همراش میره.

وقتی ازت میپرسیدم تو مامانشی؟

میگفتی:نه.مامانش اونجاست.

به همون خانم که دعا میخوند و گریه میکرد اشاره کردی.

میگفتم:نه.الان.تو بازی تو مامانشی؟

میگفتی:آره.ولی مامانش اونجا نشسته.


میدونستی منم میدونستم دختر پسر نمای زندگیم مامانش اونجا نشسته و من مامان واقعیش نیستم و اونم وقتی مامانش بره،میره؟

منم میدونستم.ولی باور نکردم هیچ وقت.


بیرون که اومدم مامانم با یه جعبه آدامس اومد جلوم.دور تا دور حیاط رو میگشت با چشماش.میگفت:اون دختره رو ندیدی؟

_ کدوم دختره؟

گفت:یه دختر بود با لباس بنفش.با دوستش اومدن کنارم رو نیمکت نشستن.ازم آدامس خواست من نداشتم.رفتم براش آوردم.گفت انگار اسمش نازنینه.خیلی با نمک بود.

فکر کردم که تو باشی.دنبالت گشتم.پیدات کردم.گفتم تو اسمت نازنینه؟

مامانت که کنارت بود گفت:نه.

گفتم:یعنی تو از مامان من آدامس نخواستی؟

خجالت کشیدی اول.ولی بعد گفتی:چرا.من بودم.


اون موقع که کمکت کردم پشتیا رو بچینی کنارم و دخترتو روش بخوابونی و کاری کنی که از دزد نترسه میترسیدم از اینکه بخوری زمین،طوریت بشه،دوستت بره،تنها بشی و خیلی چیزای دیگه.

دوست داشتم بشنوم صداتو وقتی با شیطنت میگفتی:بعضیا دوست دارن از تو کیفشون آدامس بدن به بعضیای دیگه!

مامانم میگوید میرفتی و می آمدی و مدام میپرسیدی:شوهرت نیومد هنوز؟

تهش هم آخر گفتی که:بابا نخواستیم اصلا!


کنار مامانم که نشستی.بهش لبخند زدی.مامان من هم بهت لبخند زد.مامان اون دختری که شبیه پسرا بود اومد به مامان من اشاره کرد و ازت پرسید:این خانم مامانته؟

تو گفتی:نه.

دست تو و دوستتو گرفت و بردتون.گفت:خب پس چرا نشستی اینجا وقتی نمیشناسیش خانمه رو و مامانت نیست؟

بار بعد که دوباره با همون دختره شبیه پسرا نشستی کنار مامانم و آدامس خواستی،دوستت با همون صدای شیرینش بهت گفت:این خانم که مامانت نیست پس چرا نشستی کنارش؟


میدونی چیه.گاهی یه سریا مامانت نیستن.میدونی که مامانت نیستن.خودشونم میدونن که مامانت نیستن.کنارشونم میشینی.باهاشون حرف میزنی.ازشون آدامسم میخوای.ولی نمیدونم چی میشه که هیچ وقت باورت نمیشه که اونا مامانتن.

بعد گاهی یه سریا که مامانت نیستن و میدونی نیستن جوری به عنوان مامان باورشون میکنی که با رفتنشون اذیت میشی.گاهیم مامان کسی میشی که مامانش که رفت میره و باز اذیت میشی این وسط.


برای آینده ات میگم.هیچ وقت نه باور کن مادر دیگه ای داری و نه اینکه مادر کس دیگه ای هستی.وگرنه زیاد اتفاق میفته آدما با مامانشون از پیش تویی که با وجود اینکه میدونستی مامانشون نیستی باورت شده بود مامانشونی،میرن.تنهات میذارن.بین یه عالم پشتی و یه عالم لیوان نیم خورده شربت که هزار قلپ توش هست که هنوز به دخترت نخوروندیشون.


باز بعد از اینکه آدامس دارچینی رو مامانم بهت داد دیدمت.بالاخره گفتم:اسمت چیه خانم خوشگل؟

باید خیلی زودتر از اینا اینو میگفتم اگه این تو نبودی.

گفتی:زینب.

لبخند زدم.

مامانت اومد.قبلا گفته بود که بابات سوپری داره و اصلا نمیدونه که چرا تو در به در دنبال آدامس میگشتی.

یه جور خنده خجالت زده کرد و گفت:این دختر من هر اسمی رو که دوست داره میذاره رو خودش.اسم همه دوستاشو گذاشته رو خودش.

خنده ام گرفت.گفتم:حالا اسم واقعیت چیه تو؟

گفتی:پردیس.

لبخند زدم.یادم نیست چه مدل لبخندی بود دقیقا.تلخ و شیرین و خوشحال و عصبی و پر از شیطنتشو واقعا یادم نیست.

دستمو دراز کردم تا باهات دست بدم.دستتو دراز کردی و باهام دست دادی.گفتم:خوشبختم پردیس.

خندیدی.

ولی نه از اون مدلا که جون میدی برای همیشه شنیدن صدای قهقهه اش


یه خنده بی صدا و حتی بی تصویر.

مدرکیم وجود نداشت برای اینکه بگم تو داری میخندی.فقط مطمئن بودم که داری میخندی.هم میدیدمش.هم صداشو میشنیدم.

حاضرم بودم جون بودم برای همیشه شنیدن صدای قهقهه ی خنده ایت که وجود نداشت.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392ساعت 1:57 نويسنده مهزاد |

روی طبقه دوم تخت دو طبقه امان دراز کشیده ام و دارم فکر میکنم.

استثنائا به اینکه چرا تخت هایمان دو طبقه است و تخت سه طبقه نداریم از اساس فکر نمیکنم.

به تو فکر میکنم.

آخرین بار پیش از این بار زمانی که در طبقه دوم یک تخت دو طبقه خوابیدم،تو طبقه اولش بودی

و راستش را بخواهی اوضاع در آن زمان یک کمی راحت تر بود.

یعنی من خیلی راحت می توانستم پاهایم را آن بالا نگه دارم و کل مابقی بدنم را آویزان کنم و مثل اجل بالای سرت تاب بخورم و خیلی محکم و یواش شانه ات را یا شاید هم بازویت را  یا اصلا یک جایی بین این دو را که احتمالا شازو خوانده میشود تکان دهم و بگویم:بچه!پاشو درستو بخون.

و تو یک تکان ساده و الکی بخوری و مطمئنم کنی که قصد به همین سادگی بیدار شدن نداری و مجبورم کنی که بیخیال معصومیت عجیب چهره ی مشتاق خوابت بشوم و خیلی بلند تر تقریبا داد بزنم:مگه با تو نیستم بچه؟پاشو درستو بخون!

و تو از جا بپری و عین برق گرفته ها کتاب زبانت را دو دستی بچسبی و چند دقیقه بی اختیار فکر کنی که بچه ای و حتما همین حالا باید درست را بخوانی.

حالا یک کمی آویزان شدن از این تخت دو طبقه برایم سخت شده.نمیدانم ارتفاع زیاد شده یا من ترسو شده ام یا دماغم ترسو شده است یا دماغم مرا ترسو کرده است یا شاید هم چون اینبار این تو نیستی که در طبقه اول خوابیده ای و عصر،فاینال زبان داری آن هم فاینالِ آخرین ترم و نه پاک کن همراهت هست و نه حتی مداد.

گلیم فروشی هایی که مداد ندارند و از این جمله"یک سوال بی ربط!شما مداد میفروشید؟" هم مرا یاد تو میندازد.مداد های سر نتراشیده هم.شکرهایی که شیرین نمیکنند هم.هم زدن چای هم.تربچه و کاهو هم.خیلی چیزهای دیگر هم.

ولی چندان مهم نیست به گمانم اینکه دقیقا چه چیزهایی به چه دلایلی بلدند مرا یاد تو بیندازند.من فقط میخواهم بگویم که حتی اگر نخواهم یادت بیفتم هم نمی توانم.

۱۹ مهر امسال هم خیلی فرق دارد با ۱۹ مهر پارسال و حتی ۱۹ مهر ۸ سال پیش و اصلا تمام ۱۹ مهرهایی که تا به حال سپریشان کردی.

همه اشان حتی اگر با فکرت نگذشتند نزدیک تو گذشتند و اگر نزدیکت نگذشتند با فکرت هم نگذشتند.گاهی هم نزدیکت و با فکرت گذشتند.

و این ۱۹ مهر امسال با فکرت و دور از تو است که میگذرد.

چیزی نیست که مرا یاد تو نیندازد.

امیدوارم خوب بگذرد این روز تا ۱۹مهری که با/بی فکرت دور/نزدیکت میگذرد.خوب باشد برایت همه چیزهایی که میخواهی.امیدوارم.

خوب باشد همه چیزهایی که میخواهی همانطور که خوب کردی برایم یک زمان همه چیزهایی که میخواستم را.


+تو بودی که گفتی اسمم رو صدا نزن؟


+خب من اینبار اسمت رو صدا میزنم و میگم "پردیس".دقیقا هم به قصد گذاشتن تاثیر روت.


+میخوام تولدت مبارکی که میگم خوش تاثیر باشه روت.

و توی ذوقت هم نخورد چیزی،تبریکی،محبتی و کلا هر چیزی.

سلامت هم باشی

 

+پردیس٬تولدت مبارک

+ تاريخ جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 0:19 نويسنده مهزاد |



+سوپر من/وو من،هر زن یا مردی که بود خیلی مرد بود.خیلیم زن بود تازه.

ولی من هرگز تو کَفِش نبودم.یعنی هرگز نخواستم که سوپرمن یا سوپر وومن بشم.شاید چون علاقه ی شدید ناخودآگاهی دارم در درونم به لجبازی و میخوام با همه آدمایی که یا سوپرمن/وومنن لجبازی کنم یا با اونایی که میخوان باشن ولی خب...من هرگز نخواستم سوپر وومن بشم.

الان شدیدا سوپرمن/وومن های دور و برم زیاد شدن.

میان.خیلی شیک و قشنگ میشینن پشت هرگونه وسیله ارتباط دهنده با شبکه جهانی.بعد وارد سایت بلاگفا میشن.بعد نام کاربری و رمز عبور رو وارد میکنن بعد میرن تو قسمت امکانات و روی تنظیمات و دیگر امکانات آبی کلیلک میکنن بعد میرن ته ته ته صفحه و میرسن به حذف وبلاگ و روش کلیک میکنن.

ازشون رمز میخواد.میپرسه تو مطمئنی.اونام میگن پ ن پ.بعد که بلاگفا هم مطمئن شد مطمئنن تمام وبلاگشونو حذف میکنه از صحنه روزگار.


من هرگز نخواستم سوپر من بشم به خداوندگار قسم.ولی عجیب میخوام بدونم رمز این سوپر من/وومن بودن چیه که نمیذاره شما یه من یا وومن ساده باشید حتما باید چیزی بیشتر باشید از یه من و وومن ساده؟حتما باید با حذفش اینو به من ثابت کنید؟

خب من بهتون حسادت نمیکنم.ولی حیالتون راحت.تحسینتون میکنم.


توضیح:سه تا از وبلاگایی که میخوندمشون و نظر نمیذاشتم و دو تا از وبلاگایی که میخوندم و نظرم میذاشتم تو این مدت حذف شدن یا تغییر آدرس پیدا کردن.



+شما این شانس رو دارید الان هر مدل که میخواید دوست دارید و میل دارید به کلمه "حواس" نگاه کنید و یه معنی ازش بچپونید تو ذهنتون.جدی میگم.شما میتونید هر جور عشقتونه از کلمه حواس برداشت کنید و توی دایره لغت ذهنتون معنیش کنید.

بحث اصلا این نیست که در حال حاضر شما دلتون کشیده از کدوم جنبه حواس به حواس نگاه کنید.مثلا هوش و حواس معنیش کنید یا چمیدونم مجموع حواس پنجگانه یا اصلا هر جمع کلمه حس.

هر مدل که به این قضیه "حواس" نگاه کنید تهش میرسید به این قضیه که من حواس ندارم!


توضیح:از همین تریبون عذر خواهی میکنم از دوست عزیزی که شارژرشو اشتباهی آوردم و ممنون که کاغذای منو پیدا کردی!شک دارم بهت!ولی خلاصه خیر از جوونیت ببینی!

توضیحِ توضیح:تا شکم برطرف بشه شارژر گوشیت پیش من میمونه.مردی بیا ثابت کن بیگناهیتو!چون من اونجا رو گشته بودم!



+کامپیوتر رشته جالبیه.ارامش بخشه.همه چیز توش یا صفره یا یک.یا هست یا نیست.همه چیز مطلقه مطلقه.نسبیات ذهنتو اذیت نمیکنن.

هر چیزی برای کامپیوتر یا هست یا نیست.

فقط یکم یادگرفتن زبونش سخته یکم.بگی نگی زبون نفهمه این کامپیوتر.با اعصاب آدمم بازی میکنه گاهی.چون اگه نباشی براش،با صفر نشونت میده.

اونقدر زبون نفهمه که توضیحاتت و بهونه هاتو حتی اگه منطقیم باشن رو نمیشنوه.باز با همون صفر راهیت میکنه.جوری بهت صفر رو نشون میده که خودتم باورت میشه هیچی نیستی.



+بذار جوابتو الان بدم.واقعا بذار الان جوابتو بدم که فقط بیست دقیقه گذشته از خوندنش.چون اگه الان نگم میشینم و کلنجار میرم با کلماتت و میگم نه اینجا این منظورو نداشته خودتو ناراحت نکن و اونجا این منظورو داشته و غصه نخور و تهش میرسم به اینکه...

به عنوان نظر برات فقط بنویسم تو راست میگی.

بعدم خودم باورم بشه که حق داری.

الان که 22 دقیقه گذشته از خوندن، تا میزان زیادی یادم میاد که دقیقا چه حسی دارم از خوندنش و دقیقا و بدون فکر چه برداشتی می تونم داشته باشم ازش.

بذار بدون فکر همه اینا رو بنویسم تا نمونه تو دلم.تا سایکوتیک نشم و مجبور نشم بیام پیشت و پولشو هم پرداخت کنم یا نکنم ولی خب مهم نیست.

ببینم تو که خانم دکتری میدونی سایکوتیک ها میفمن پول یعنی چی؟منظورم اینه که ارزش پول رو میفهمن؟

خب اگه نمیدونی ناراحت نباش.سایکوتیک که شدم بهت میگم.


میدونی تنها آدمی که به من میگفت،یعنی تو اون موقعیت به من میگفت مواظب خودت باش تو بودی.تنها کسی که به من اونقدری اعتماد داشت که منو دست خودم بسپاره هم تو بودی.

حالا من نمیدونم واقعا چرا فکر میکنی این "مواظب خودت باش" رو نگفتی و این آینده که الان داره رخ میده به خاطر نگفتنشه که اینجوری شده.

تو گفتیش.همیشه گفتیش.اونقدر گفتیش که حتی یه جا نوشتمش.

پس خیالت راحت.هیچ "مواظب خودت باش"ی نیست که بهم بدهکار بوده باشیش و باشیش.

من بد قول بودم.این بد قول بودن خیلی گرون تموم شد برای روحم.خود لفظ و صفت"بد قول" گرون تموم شد برام.نه نتیجه اش.

میدونستی هنوزم قسمت آخرشو ندیدم؟

این دفعه قول نمیدم بهت.به هیچکس قول نمیدم.میدونم باز بدقول میشم.چرا باید الکی وجدان درد بد قول بودنو به دوش بکشم؟

قول نمیدم.نمیخوام بدقول شم اونم وقتی که میدونم قراره بدقول شم.هیچ وقت هیچیو اینقدر قشنگ نمیدونستم.

صدام کن احمق.بی هدف.بی انگیزه.جسد.خر.گاو.گوساله.تنبل...چمیدونم.هر چیزی که به من بخوره.من که ناراحت نمیشم.

من فقط...هیچی

انگار الان که نیم ساعت از خوندنش گذشته،حال و هواش پریده از سرم.انگار دیگه نمی تونم فقط هر چی که فکر میکنمو بگم و فکر نکنم که دارم چی میگم.

نمیتونم بگم ادامه اشو.یادمم نیست چی بود.ولی خب...

من خوشحالم که مشکلی نداری.خوشحالم که غمگین نیستی.خوشحالم که کلی آدم میپلکن دور و برت.از این مسئله من خوشحالم.

نمیدونم هدفت از بیان این جمله چی بود.ولی اگه با گفتنش میخواستی خیالمو راحت و خودمو خوشحال کنی خب به هدفت رسیدی.

حالا چرا من این مزخرفات رو در جواب غیرمزخرف تو سر هم کردم؟برای اینکه دلم راضی بشه.شاید یکم.

منم باید برم

قربانت.

خدافظ

+ تاريخ جمعه دوازدهم مهر 1392ساعت 16:6 نويسنده مهزاد |

وارد که شدم،به محض ورود،فهمیدم که من هرگز خارج نشده بودم.


اینجوری خیلی از مسائی روشن میشن برام.

آخه میدونید چیه....این قضیه اصلا نرمال نیست که یه نفر 20 تا کاغذ ا چهارشو بذاره یه جا تا صاف بمونه و بعد به هیچ وجه به یاد نیاره که اون جا کجا بوده و یا بخواد بره دمپایی بخره در حالی که دمپایی داره و میدونه که داره ولی نمیدونه که داره یا 24 بار بخوره زمین و بره تو دیوار و چاله و چوله و 35 بار بشنوه که مواظب باش!دیواره جلوت!چاله است.حواست باشه!


ولی خب حالا که میامو و میبینم همه چیز جوریه که انگار من هرگز اینجا رو ترک نکرده بودم خیالم راحت میشه که این قضایا زیادم غیر نرمال نیستن.

چون من هرگز اینجا رو ترک نکرده بودم.حتی برای یک لحظه پامو از این در و اون دروازه بیرون ندذاشته بودم.من همین جا بودم.دقیقا همین جای همین جا.


من مثل قبل هر روز فلکه ى معلم رو دور ميزدم و ميرفتم سمت قصرالدشت يا زرهى يا اصلا فرهنگ شهر يا هر شب روى همين تخت ميخوابيدم و رو تختی سرخ و سیاهم رو روم میکشیدم و نمیترسیدم از خراب شدن و کثیف شدنش.

من هر روز صبح به مامانم ميگفتم سلام مامانم.صبحت بخير.

تمام اين مدت من هر شب به خواهرم ميگفتم برو بگير بخواب بچه فردا بیدار نمیشیا!

يا وقتايى که چيزاى بد بد نشون ميداد تلويزيون داد ميزدم نگين چشماتو ببند.

انگار تمام اين روزا وقتى که من به جايى زنگ ميزدم شماره خونمون ميفتاد رو تلفنشون و کد 0711.نه شماره ى ديگه اى و نه کد دیگه ای.

انگار همه چیز همونی بود که بود.نه اون چیزی که شده بود.منم همون جایی بودم که واقعا بودم.نه جایی که بودم.

"واقعا"...واقعا چقدر دور شده این روز ها از وَقَعَ و وقوع رخ داد حضور من.


من عین "بز" وایسادم.عین "بز" خندیدم.عین "بز" نفهمیدم.عین "بز" شعورم نرسید که چرا زندگی من الان با قبلش فرقی نکرده.

آخه من که بز نیستم.پس چرا نفهمیدم این اعمال بزی از من نباید سر بزنه.حتی اگرم سر بزنه تا این حد نباید سر بزنه.یعنی تا حدی که من عین بز وایسم و نگاه کنم و کوچکترین حس دلتنگی نداشته باشم و کوچکترین چیزی ناراحتم نکنه جز بز بودن.

یعنی منو دلتنگی ناراحت نکنه.این که دلتنگ نیستم و در نتیجه بز هستم ناراحتم کنه.

من چرا نفهمیدم که یه موجود که مع مع نمیکنه نمی تونه تا این حد بز باشه؟


آخه من که هرگز اینجا رو ترک نکردم.من همه اش همین جا بودم.من همه اش دور فلکه معلم بودم و همه اش داشتم میرفتم کتابسرای قصرالدشت و زرهی و به مامانم صبح بخیر میگفتم و یادم میرفت به بابام سلام کنم و سر خواهرم داد میزدم که چشماشو بگیره.

من جایی جز اینجا نبودم.پس گم شدن کاغذای آ چهارم یا دمپایی که نزدیک بود بخرمش یا اون همه باری که خوردم زمینو و اون همه باری که با هشدار ها از زمین خوردن نجات پیدا کردم تقصیر من نیست.آخه من که اونجا نبودم.

من حتی یک ذره هم برای اینجا دلم تنگ نشده بود چون همین جا بودم.

بهم نگید بز.نگید بی احساس.نگید احمق.نه...احمق رو اگه خواستید بگید.ولی خب اون بز و بی احساس حقم نیست.نگیدش.

فقط...نمیدونم چرا اینقدر شلوغش کردم.تو ذهنم.نمیدونم چرا این باید فرق کنه.برای من باید فرق کنه.چرا من باید اینجا نباشم در حالی که هستم بعد اونجا باشم در حالی که نیستم.

چرا مثل همه آدمایی که شبیه خودمن و شبیه من بودن نمیتونم باشم.نمیتونم عین یه ادم دلتنگ بشم عین یه آدم بفهمم که الان دقیقا کجام و چرا جایی که هستم نیستم و جایی که واقع شدم واقعا نیستم.


چرا من آدم نیستم؟

بشینم تمرین کنم مع مع کردن رو.

مع مع...مع...مِِِِِِِِِِِِِِِِــــــــــع.مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــع.مع



میخوام حرف بزنم.تو دلم مونده.الان میفهمم که مونده.اخه من همون جایی هستم که بودم و هستم.جای دیگه ای نیستم الان.

ولی نمیدونم چی باید بگم.اصلا نمیدونم.


+بچه های خوابگاه هِرندی خوش اندام ترین بچه های کل دانشگاهن.کسب این مقامو به عشقمان دکتر میبدی تبریک عرض میکنم که با سرویس ایاب و ذهاب ندادن به ما موجبات رسیدگی به این مقام رو برای ما فراهم کردن.خیر از برکناریشون ببینن انشالله.


+یادش بخیر.یه زمان رو دیوار مدرسه مینوشتن خواهرم حجاب برای تو مانند صدف برای مردوارید است.یا گلبرگ برای گل.

الان رو در و دیوار دانشگاه نوشتن خواهرم گل بر سر بوته زیباست.

اینو همون روز اول که دیدم یهو متوجه شدم که دیگه کار از کار گذشته و اوضاع خیلی خراب تر از این حرفاست منم باید بگردم دنبال یه باغبون خوشگل که هی نذارم بچینتم!


+باید عر عر رو هم یاد بگیرم.سانتافه وایساد برام سوار نشدم.من واقعا چه مرگمه؟


+نمیخوام این ادامه پیدا کنه.نمیخوام.سخته برام.خیلی.الان میفهمم.نمیخوام باز نباشم.نمیشه باشم؟نمیشه این نباشه که من جایی که هستم نباشم و جایی که نیستم باشم؟

نمیشه حداقل جایی که نیستم نباشم؟یا اصلا به کل نباشم؟


+دلم برای هیچکس تنگ نشده بود.برای این دنیای مجازی هم.برای این آدم های مجازی دوست داشتنی هم.نذارید پای بد بودم.بز بودنم.بی احساس بودنم.آخه من که جایی نرفته بودم.


+گیر کردم.درست مثل همه وقتایی که آستین لباسم گیر میکرد به دستگیره ی درو و منو میکشوند عقب.


+نیستی و اتفاقای تلخ ساده میفتن همونقدر تلخه که نیستمو اتفاقای تلخ ساده میفتن.


+آخ.خیلی چیزا باید مینوشتم.چرا اینقدر عجله دارم برای ثبت مطلب؟


+ تاريخ چهارشنبه دهم مهر 1392ساعت 23:52 نويسنده مهزاد |